شمس الدين محمد كوسج
102
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
ازو بستد آن گوهر شاهوار * به دو گفت كاى بانوى نامدار اگر ديگرت هست فردا بيار * بدان تا برم نزد سام سوار « 1 » سپهبد برآرد همه كام تو * به گردون گردان رسد نام تو همى بود شهروى بىكام دل * ز انديشه مانده دو پايش به گل شدى سوى بهرام گوهرفروش * از انديشه هر لحظه رفتى ز هوش همه شب نخفتى ز اندوه و درد * همى بركشيدى ز دل آه سرد به دربند ارگ آمدى گاهگاه « 2 » * همى كردى از دور در وى نگاه يكى جايگه ديد « 3 » و حصنى بلند * كه بالاش افزون بد از ده كمند به شب پاسبانانش هشتاد « 4 » مرد * به روز از دليرانش هفتاد « 5 » مرد « 6 » به چاره درون رفتنش ره نبود * همى گفت كاين رنج بردن چه سود از آنجا سوى خانه شد با خروش * به پيش آمدش مرد گوهرفروش بپرسيد بهرام از شهرهزن * كجا رفتى اين وقت ازين انجمن « 7 » ؟ زن آنگَه چنين داد وى را جواب * به چاره نهان كرد از ديده آب
--> ( 1 ) . ن : كه تا من برم نزد هر شهريار ، و افزوده است ( در عوض بيتهاى 1493 - 1495 را ندارد ) : ستاند هر آن كس كه خواهد ز تو * مپندار كاين دير ماند به تو به سوداگرى دست بازى ببست * همانجا همه روز تا شب نشست هر آن چيز كانجا بهايى بدى * اگرچه مر آن را روايى بدى نخستين خريدى وى اندر زمان * دگر كس نديدى از آن ديگران برين گونه دو ماه آنجا بماند * كه آن داستان بر كسى برنخواند نيارست با هيچكس گفت راز * همى بود روز و شب اندر گداز ( 2 ) . ن : به گاه . ( 3 ) . ن : كنده ديدى . ( 4 ) . ن : هفتاد . ( 5 ) . ن : دليران و مردان . ( 6 ) . ك : كرد ( گرد ؟ ) . ( 7 ) . ن : به دو گفت در خانه نغنودهاى * درين وقت ايدر كجا بودهاى